تبليغاتX
شیرین ترین
 ♥ امروز ،

عاشقی

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سرآید
ترا دارم که مرگم زندگانی است

                                                           "فریدون مشیری"

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:22  توسط بهنام  | 
 
 

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 5:5  توسط بهنام  | 
 
 

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
های هوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
 سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
 جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
 این دگر من نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
 ای مرا با شعور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته
 چون تب عشقم چنین افروختی
 لا جرم شعرم به آتش سوختی

نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 4:46  توسط بهنام  | 
 
 

عاشقم عاشق ستاره های صبح

 عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

         عاشق هر چه نام تو است بر ان

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:48  توسط بهنام  | 
 
 
نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 7:35  توسط بهنام  | 
 
 
زندگي چه سخت نا شكيباست...
زيباست به خاطره تو زيستن....
وبي تو ماندن.....
و به پاي تو سوختن و چه تلخ وغم انگيز است....
دور از تو بودن....
براي تو گريستن.....
و به عشق زيباي تو نرسيدن.....
اي كاش مي دانستي بدون تو
و به دور از دستهاي مهربان و قلب حساس

نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 7:23  توسط بهنام  | 
 
 

دلم به وسعت چشمهای عاشقت تنگ است

                                  ولی خطوط فاصله ؛  چه پر رنگ است

                      تمام غصه من بی کسی وتنهایی است

       ولی امید رسیدنم چقدر کمرنگ است

                          دگر نخواهم دید ان چشمهای زیبا را

    دلم برای نگاهت چقدر دلتنگ است
نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:40  توسط بهنام  | 
 
 

تو نسیم خوش نفسی
من کویر خار و خسم
گر بفریادم نرسی
من چو مرغی در قفسم
تو با منی اما
من از خودم دورم
چو قطره از دریا
من از تو مهجورم

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:30  توسط بهنام  | 
 
 

ما به آزادترین پروازها

و نزدیکترین دست ها

و شیرین ترین بوسه ها

                              حسرتی نداریم ...

تنها ،

     به ذره ای باهم بودن ،

                                   دنیا مان  از همه دنیا بزرگتر است .

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:27  توسط بهنام  | 
 
 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد
وسعت
تنهائيم را حس نکرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم
را حس نکرد
در هجوم لحظه هاي بي کسي
درد بي کس
ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز
من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نکرد

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:24  توسط بهنام  | 
 
 
 

I Love You

 

Copyright © 2008. All rights reserved. Contact:
Navid Designed by Mpesarak.Co.Cc